آدم گاهی بايد جايش عوض شود
در زندگی چیزهايی است که مثل چیز در انزوا آدم آهسته میخورد. این چيزها را نمیشود به کسی اظهار کرد چون عمومن عادت دارند که اين چيزهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پيشامدهای نادر و عجيب بشمارند؛ و اگر کسی بگويد يا بنويسد، مردم بر سبيل عقاید جاری به ريشش میخندند؛ زيرا بشر هنوز چاره و دوايی برايش پيدا نکرده و تنها داروی آن نوشتن وبلاگ است؛ ولی افسوس که تاثير اين کارها موقت است و به جای تسکين پس از مدتی بر شدت درد میافزايد.
آیا روزی به اسرار من، این انعکاس سايهی روميزی که بين زمين و هوا جلوه میکند پی خواهيد برد؟ آیا پوآرو همان خانم مارپل است که دچار آشفتگی جنسيتی شده؟ آيا ۸۵ شبيه ۵۶ است؟ آیا پ. ک. يک سايه پير است که بايد توی حلقش يک چيزهايی ريخت؟ آيا چرا اينطور میکنی؟
من سعی میکردم آنچه را که از بیارتباطی وقايع در نظرم محو شده بود بنویسم، شايد بتوانم راجع به آن قضاوت گهی نکنم؛ نه! آره؟! برای من خیلی اهميت دارد که ديگران باور نکنند و من هنوز نمرده باشم. زيرا در طی تجربيات زندگی این مطلب به من برخورد که چه ورطهی چیزی ميان من و ديگران وجود داشته بوده است؛ و فهميدم که تا ممکن است بايد اينجا چيزی ننويسم، تا ممکن است بايد افکار خودم را برای زنم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم آنجا بنويسم فقط برای اينست که خودم به سايهام بشاشم ـسايهای که روی دیوار چيز علم کرده و مثل اينکه هر چه میشاشم پس میزندـ. من فکر میکنم آدم گاهی بايد جايش عوض شود، قبل از اينکه کاملن خیس شود.
يکی از اشتباهات مقدسی که آدم هر روز بايد در مورد خودش انجام دهد همین مسخره کردن خويش است...
از این به بعد اينجا گمام کنيد.
روزنوشت يک تکيده سوار
امروز
شب بعد از همین دیشب
از تل کاه بالا می روم
کوه کن که نشدی
لااقل گورکن ام
دارم سگ برای استخوانت چال می کنم
کابوس!
عوضش
یک جاده آن سر دنیا
از کاه کوه ساخت
تا ته همین دره بالایی؛
هنوز جا دارم
برای سقوط
آزااااااااااااااااااد.
رنگت پریده است تا ثریا که سر چهار راه آدامس باد میکرد برای شادی روحمان و بغضش قبل از آدامس نمی ترکید.
میخواستم اعترافی بکنم برای انگشت وسط دست راستت
عزیزم حتی دوستت دارم
به خیالم
ته دره باید از ته کوچه خلوت تر باشد
بعد از قوس کمربندی
آخرش می شود
با همین خیسی تا صبح بودم
خوابیدم.
***
دیشب، چند شنبه، چندم ماه فلان سال هزار و سیصد و خورده ای
در نمی زد
نبودم
نفهمید.
تکههایت را جمع که میکنم
فکری قرارمان میشوی
پدرش به او تجاوز کرده شده
بدون پرده دری
باکرهای که نبودی و
تکه
تکه
کنار هم جمع میشود
تو آتش بسوزانی
من آب میریزم
پای این قبر
تا کی با خودم گل بازی کنم؟
تکههایم را کنار هم که نه
روی خودت بچین.
پس از کمی شک و تردید و دو دلی و چند دلی، دل را به دریا زدیم و وارد بازی شدیم. بازی یلدا بازی که گروهی انسان مبتکر و احتمالا کنجکاو (فضول؟) راه انداخته اند و گروهی انسان پایه هم ادامه داده اند و تازه تازه بعد از گذشت چند شب از شب یلدا رسیده به جاهای خوشمزه اش و از آنجا که ما درست افتاده ایم وسط یلدای بلند تاریخ که حالا حالاها طول میکشد تا بیرون بیاییم بنابر این پیشنهاد میشود این بازی هم حالا حالاها ادامه پیدا کند. روایت است هر که به این بازی دعوت میشود پنج چیزی که دیگران در موردش نمیدانند را مینویسد و پنج نفر را هم به بازی دعوت میکند و خوب از آنجاییکه کمتر کسی از خواننده های اینجا من واقعی را میشناسد پس دستم خیلی باز است و ضمن تشکر از پردیس عرض میشود که:
1- سرطان را به دل پیچه ترجیح میدم.
2- اگر کمتر از هشت ساعت و سی و دو دقیقه در روز بخوابم تمام روز خمیازه میکشم.
3- موقع سرما خوردگی زودتر عاشق میشم (این احتمالن یک مشکل ژنتیکی است).
4- از خاطره بازی و آدمهای خاطره باز به شدت متنفرم (مخصوصن خاطرات عاشقانه رقت انگیز). از عکسها قدیمی خودم بدم میاد و همینطور از نوشته های قدیمی خودم. اصولن چیزای قدیمی به یک درد میخورن، اینکه بهشون بخندی و من از این خندیدن بدم میاد.
۲۵/۴- همیشه دیر سر قرار حاضر میشم و از کلاس اول دبستان تا روز آخر دانشگاه همیشه دیر سر کلاس میرسیدم و نرود میخ آهنین هم در سنگ.
۵/۴- رفتارهای متضاد زیاد دارم. مثلن کسانی که منو میشناسند دو دسته اند: یک دسته میگند من بیش از حد آرام و خونسردم و دسته دیگه اعتقاد دارند من زیادی عصبی ام و زود از کوره در میرم. یا باز همین آدمها رو میشه اینطوری دسته بندی کرد: یک عده میگند بیش از حد منطقی هستم و یک عده منو بیش از حد احساسی میدونند. دسته بندی دیگه ای هم داریم: یک عده منو زیادی رو راست میدونند و میگند خیلی راحت خوشحالی یا ناراحتیم رو بروز میدم و یه عده دیگه میگند اصلن نمیذارم کسی از حس درونیم آگاه بشه و n تا دسته بندی دیگه اینچنینی.
۷۵/۴- از زود سفید شدن موها خوشم میاد و از زود کم پشت شدنشون متنفرم و به هر دو مبتلا.
۸۵/۴- یکبار که از... به ... میومدم و خیلی.... که.... دستش.... و.... البته.... و این اولین باری بود که..... (فکرای بد نکنید) و بعد از اون دیگه.... و حالا خیلی دوست دارم بدونم اون کی بود و دلیل کارش رو بدونم که متاسفانه دیگه نمیشه.
۹۰/۴- هنوز خودم رو به خاطر جواب ندادن نامه م. پ. نبخشیدم و دیگه روم نمیشه که دنبالش بگردم و پیداش کنم و بهش بگم تقصیر حرفهای استاد موسیقیم بود که من جواب نامه اش رو ندادم. (توجه: م. پ. یک عدد پسر است که دوران راهنمایی با هم دوست صمیمی بودیم و تا قبل از اینکه با هم دوست بشیم از هم متنفر بودیم و اصلن دوستیمون از یک دعوای جانانه همراه با تعداد زیادی ضربات دردناک و زخمهای روی دست و پاهامون شروع شد).
۹۵/۴- از کافی شاپ خوشم میاد اما از پولش اصلن خوشم نمیاد.
۹۶/۴- شبها مثل یک روح سرگردان تو خونه راه میرم.
۹۷/۴- ار رقابت بدم میاد اما به نظرم پوز زنی کار شریفی است.
۹۸/۴- عادت بد اسم گذاشتن روی آدمها رو هنوز نتونستم ترک کنم.
۹۹/۴- از زیاد حرف زدن با تلفن متنفرم، مخصوصن حرفهای عاشقانه زدن تو تلفن اما از وقتی اینترنت هوشمند اومده از قبض تلفن میترسم.
5- ....
کمی زیادی مبسوط شد و از آنجایی که نخواستم خیلی خشک و باکلاس از خودم بنویسم بنابراین در صورت پشیمانی نگارنده این پست خود به خود منهدم خواهد شد. من هم نازنین، هیرودیا، گلاویژ، آزیتا حقیقی جو، حسن شکربیگی و حمیدرضا سلیمانی (۱+۵) رو به این بازی دعوت میکنم و امیدوارم بازی رو ادامه بدند.
آدم است که از حوا میافتد و دنگ... از سرم افتادم روبرویت فقط پشت به این زندگی که میکند تند تند تند ... دنگ! یعنی، من سرم درد است که کو؟ کجاست؟ و کفشهای جفت شده پای این تابوت.
تکراری
ساعت از زندگی که گذشت
هفت بار خدا را لعنت کن
شاید شیطان گورش را گم کرد
خودش را به خودکشی میزند هی...
شلوارم بوی مرگ گرفته
کمی زندگی لای پاهام پنهان کرده بودم
برای مبادای تکراری
که نیست
اما تکراری
هست
خون میل دارید؟
خون با طعم تاسف
خون با طعم خیابان
خیابان با صدای گرفته
با سرفه های خونی
برای مزاج خود آزار این خدای قاتل
راستی قاتلتان چطور است؟
خوب میکشدتان؟
تکراری نشده؟
خودم را به خودکشی میزنم هی...
ساعت از من که گذشت
زنگ میخوری و
از خواب ناز میپرم
زنگ میخورم و
میخوابی
به نام تاریک بی روشن
قهوه اول قبر را با تاسف سر میکشیم
بدون شیرین
تکراری.
نعشی بر دوش و قدیسی در بر
به زیارت خدا میروند،
شوق نافرجام
راه و بیراه
راه و بیراه...
دریای پر رنگ و ساحل محو
نور سرخ غروب،
آه ای مرگ دلگیر
چهره معصومت از دور پیداست.
یکسره از ماه جنون میتابد شبها
دیوانهوار خیره میشود به سنگی
بشود سنگ قبرم
یا اولین سنگ در دستان معصوم تو
تو؟
وقتی خدای چهار دست و پای همسایه
از لانهاش بیرون میآید و زوزه میکشد
میبینم
زندگی حتی درد هم نیست...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خبر: اکبر محمدی در زندان درگذشت (بخوانید کشته شد)
